سایت بی بی سی- 10 دیماه 85
سايت بي بي سي:سرگذشت صدام از كودكي تا مرگ
علی امينی- سرگذشت صدام: 1- سال های کودکی

صدام حسين سرانجام دستگير شد. در همان شهری به دام افتاد که همه حدس زده بودند: در تکريت. دفتر سرنوشت او اينجا باز شد، در اينجا ورق خورد و شايد در همين جا بسته شود.
او يک بار 66 سال پيش در نزديکی همين شهر از بطن مادر چشم به جهان گشوده بود. و این بار با ريش انبوه و موی پريشان از عمق حفره ای تنگ و تاريک سر بيرون آورد. در هيئت پيرمردی ناتوان، دستها را بالا گرفت و با صدايی خسته و خفه گفت: "من صدام حسين هستم. رئيس جمهور عراق." اين بار چشمانش خالی و نگاهش بی فروغ بود.
اما تکريت کجاست؟ اين شهر آرام و غبارآلود در شمال غربی عراق. بر کناره دجله. در دامنه جنوبی کوهپايه های کردستان. تکريت هيچ ندارد، مگر يک سابقه پرافتخار. در سال ۱۱۳۸ صلاح الدين ايوبی در اين شهر به دنيا آمده است. سردار گمنام و کردتباری که سلطان مصر شد و بيت المقدس، قبله اول مسلمانان را از دست مسيحيان رهايی داد.
با اينکه تکريت به کردستان نزديک است، اما از حدود دو قرن پيش قبايل عرب در آن سکنا گزيدند، که ويژگی اصلی آنها تعصبات عشيره ای و ضديت شديدشان با فرماندهان ترک و قبايل کرد بود.
عراق در راه استقلال
در نيمه اول قرن بيستم که جنبش آزاديخواهی در عراق قدرت گرفت، مبارزه با استعمار در سه محور اصلی جريان يافت که کمابيش مستقل از يکديگر فعاليت داشتند.
در جنوب، در شهرهای عتبات، علمای ايرانی تبار شيعه پرچمدار مبارزه بودند. در بغداد و شهرهای مرکزی جلگه بين النهرين ليبرال ها، دمکراتها و کمونيست ها فعال بودند. در شمال غربی عراق، به ويژه در مناطق نزديک مرز سوريه پان عربيست ها قدرت گرفتند و تکريت يکی از پايگاه های آنها به شمار می رفت.
ناسيوناليست های عراق که به خاطر وابستگی کشورشان به استعمار، از دنيای عرب جدا افتاده بودند، به نظريات رومانتيک پان عربيستی گرايش داشتند.
همزاد فقر و خشونت
صدام حسين در آوريل ۱۹۳۷ در يک روستای فقير و محنت زده به نام عوجه به دنيا آمد. در خانواده ای که گفته می شود خشونت بدوی در آن حرف آخر را می زد و تعصب قبيله ای تا اندرونی خانه ها نفوذ داشت. سرنوشت فردی صدام زندگی او را دشوارتر می کرد.
پدر صدام پيش از به دنيا آمدن او کشته و يا به نحوی ناپديد شده بود. مادر به همسری مردی ديگر درآمد. سرنوشت صدام تا ده سالگی به دست ناپدری خشن و پدربزرگ نامهربانش افتاده بود. آنها جز به زبان شلاق و کتک با او سخن نمی گفتند.
او به سان بچه ای سرراهی و بی پناه بار آمد، فرزندی ناخواسته که خانواده از وجود او شرم داشت. از همه اذيت و آزار می ديد. هيچ همبازی ای نداشت. بچه های هم سن و سال اين پسربچه يتيم و فقير را تحقير و تمسخر می کردند. از اين حقارت بی کران بايد يک نکته را خوب آموخته باشد: در زندگی هرگز نبايد ضعيف بود.
خانواده مادر نه تنها کمترين عطوفت و مهربانی را از پسرک دريغ می داشت، بلکه او را برای کسب روزی هم زير فشار می گذاشت. ناپدری او را به زور دگنک به شبانی می فرستاد. پدربزرگ او را وا می داشت که در ايستگاه قطار تکريت، بر سر راه آهن بغداد به موصل، هندوانه بفروشد.
پسرک با زخمهای بيشمارش بزرگ می شد و حس کينه جويی و انتقام گيری در نهاد او شعله می کشيد. او در نهان به قهرمان قومش فکر می کرد: به سردار صلاح الدين که با فتوحات بيشمارش پوزه دشمنان را به خاک ماليد و امت عرب را متحد کرد.
صدام را در ده سالگی از تکريت به بغداد فرستادند. به نزد دايی اش، خيرالله طلفاح. يک افسر اخراجی که به خاطر گرايش های ناسيوناليستی افراطی از ارتش طرد شده بود. او را بايد پدر معنوی صدام دانست. او بود که مغز اين «بچه خيابان» را با افکار ناسيوناليستی شستشو داد. به او آموخت که «نژاد عرب» از هر قوم و ملتی بالاتر است. عرب بودن، آنچنان که پسرک شنيده بود، زشت نيست، بلکه مايه غرور و مباهات است. و دايی نزديک ترين راه را به سوی قدرت و سلطه جويی نشان داد: مبارزه سياسی.
بعث، ندای رستاخيز ملت عرب
در اين روزگار «حزب بعث سوسياليست عرب» بيش از هر جريان ديگری ايده ناسيوناليسم عرب را در عراق نمايندگی می کرد. صدام هنوز بيست سال نداشت که به اين حزب پيوست. گرايش حزب به کاربرد زور در پيشبرد مقاصد سياسی، بی گمان با طبع و خوی خشن او سازگار بود. او پيرو وفادار حزب شد: برای حزب اعلاميه پخش می کرد، يقه جر می داد، عربده می کشيد و با مخالفان راست و چپ گلاويز می شد.
حزب خانه واقعی او گشت. جايگزين خانواده ای شد که او از آن محروم مانده بود. حزب برای نخستين بار در زندگی اندوهبارش مزه پيروزی را به او چشاند. لذت غلبه بر ديگران را. حزب بر غرور جريحه دار او مرهم پاشيد. او اينک برای ضعف شخصيت خود پوششی درخور يافته بود: قدرت سياسی.
سرگذشت صدام: 2- طعم قدرت

صدام جوان - صدام در ده سالگی به بغداد رسيد و برای نخستين بار در زندگی بر نيمکت کلاس نشست. در مدرسه کمترين علاقه ای به درس و مشق نداشت، اما تيزهوشی او زبانزد همگان بود.
در دبستان آموزگاران او را کودکی نا آرام، ستيزه جو و عصبی می دانستند. از بزرگترها وحشت داشت و با همسالانش گستاخ و موذی بود. از مدرسه گريزان بود و بيشتر وقت او در کوچه و خيابان به شيطنت و شرارت می گذشت.
بزرگتر که شد مرتب به زورخانه می رفت و ورزش می کرد و دلش می خواست از ديگران قوی تر باشد. در بيست سالگی اندام ورزيده و سيمای جذابی پيدا کرده بود.
او می رفت که با شرارت ها و قلدری هايش در ميان لاتهای بغداد به عنوان يک «شقاوه» برای خود جايی باز کند. اين يک تيپ آشنای عراقی است که می توان آن را جاهل يا بزن بهادر خواند.
شقاوه آدم گردن کلفتی است که به خاطر زور بازويش خود را برتر از ديگران می شمارد. يک شقاوه گردن نهادن به قانون يا اخلاق را دون شأن خود می داند و در زندگی اجتماعی به چيزی جز زور و قدرت باور ندارد. به نظر يک شقاوه، در زندگی حق با اقوياست، و ضعيفان هميشه نابود می شوند.
در اين دوران عراق کانون نا آرامی های اجتماعی و تلاطمات سياسی بود. نارضايتی از نظام حکومتی تمام لايه های اجتماعی را فرا گرفته بود. چهل سال قدرت خودکامه دربار هاشمی خشم و نفرت بيشتر مردم را برانگيخته بود.
عراق نخستين کشور عربی بود که در سال ۱۹۳۲ رسما به استقلال دست يافت، اما در اصل همچنان در بند استعمار غرب بود. فيصل دوم پادشاه جوان و کم تجربه در رهبری کشور هيچ نقشی نداشت. زمام امور در دست نوری سعيد بود، سياستمدار کهنه کار و وابسته به انگلستان.
در عراق آن روز جز لايه کوچکی از زمين داران و ثروتمندان وابسته به دربار کسی به بقای نظام سلطنتی علاقه مند نبود. هريک از بخش های جامعه و نيروها و جناح های گوناگون کشور برای دشمنی خود با نظام پادشاهی دلايلی داشتند.
شيعيان که اکثريت جامعه را تشکيل می دادند، حاکميت را نماينده اقليت سنی مذهب می دانستند که به زور بيگانگان بر اريکه قدرت نشسته بود و بر آنها تبعيض روا می داشت. آنها در صحنه سياسی نقش برجسته ای نداشتند، اما از هر فرصتی برای ابراز مخالفت خود با رژيم استفاده می کردند.
کردها که مبارزه آنها برای دستيابی به خودمختاری بارها با خشونت سرکوب شده بود، آماده طغيان و شورش بودند.
چپ گرايان، که از ديرباز با سرکوب شديد روبرو بودند، راه رهايی عراق را تنها در يک انقلاب قهرآميز می ديدند که به رژيم وابسته خاتمه دهد.
ملی گرايان دربار هاشمی را ميراث خوار استعمار انگلستان می دانستند. به نظر آنها حاکميت عراق به جای پيروی از يک سياست مستقل در دفاع از منافع ملی عراق و کيان قومی اعراب، از رهنمودهای استعمارگران بيگانه پيروی می کند. آنها به ويژه در ميان افسران ارتش از نفوذ قابل توجهی برخوردار بودند. ملی گرايان عراق به ناسيوناليست های عرب در ساير کشورها چشم داشتند، به ويژه در مصر.
رشد ناسيوناليسم عرب
کودتای نظامی «افسران آزاد» به رهبری جمال عبدالناصر در مصر به تلاش های انقلابيون عراق نيروی تازه ای بخشيد. ناصر و همرزمانش در ژوئيه ۱۹۵۲ موفق شده بودند با گروهی کوچک اما مصمم از افسران انقلابی، به نظام ديرپای پادشاهی پايان دهند.
در عراق تمام لايه های جامعه، به ويژه جوانان، با شور و اميد تازه ای به مبارزه سياسی روی آوردند. در بغداد و شهرهای بزرگ بيشتر جوانان به احزاب چپ يا ملی گرا می پيوستند.
پس از جنگ جهانی دوم صلاح بيطار و ميشل عفلق، دو روشنفکر ناراضی، حزب بعث را در سوريه تأسيس کردند. مرام سياسی حزب بر پايه شووينيسم عربی شکل گرفته بود، با گرايش های شديد ضديهودی و ضدايرانی.
پايه گذاران حزب بعث نقش اسلام را به عنوان بخشی از ميراث عرب نفی می کردند. آنها ريشه فرهنگ اقوام عرب را نه به دين اسلام، بلکه تا تمدن های باستانی بين النهرين، دوران سومر و آشور و بابل عقب می بردند. به همين خاطر آموزش آنها برای اعراب غيرمسلمان پرکشش بود.
حزب بعث شاخه عراق جريان کوچکی بود که در سال ۱۹۵۲ پا گرفت. گفته می شود که در سال ۱۹۵۷، يعنی زمانی که صدام حسين به آن پيوست، اين حزب در سراسر عراق حداکثر هزار عضو داشته است. حزب برای جبران ضعف نيروی خود، به عمليات ضربتی و شيوه های توطئه آميز گرايش داشت.
با اين ويژگی ها حزب بستر مناسبی بود برای عناصر نا آرام و جاه طلب. صدام حسين يکباره شيفته حزب شد و آهسته به سوی بازوی ضربتی حزب، يعنی شاخه انتظامات آن، خيز برداشت.
سرگذشت صدام: 3- در مکتب توطئه
عراق در آستانه انقلاب ۱۹۵۸ در کوران تحولات سياسى مى سوخت. لايه هاى گوناگون جامعه به جنبش اعتراض به حاکميت پيوسته بودند. دربار هاشمى ديگر هيچ پايگاهى در ميان مردم نداشت و نارضايتى تمام سطوح ناهمگون جامعه را فرا گرفته بود.
قيام "افسران آزاد" به رهبرى محمد نجيب و جمال عبدالناصر در مصر، سراسر دنياى عرب را به لرزه انداخت. ملى گرايان مصرى در ژوئيه ۱۹۵۲ به نظام پادشاهى وابسته خاتمه دادند و در سال ۱۹۵۶ با ملى کردن کانال سوئز افسانه شکست ناپذيرى استعمار را درهم شکستند.
جنبش آنها الگویى شد براى احياى غرور و هويت ملى توده هاى عرب که طى سده هاى طولانى زير سيطره بيگانگان لگدمال گشته بود.
ناسيوناليست هاى عراق، که اينک از پيکار مبارزان مصرى شور و نيروى تازه اى گرفته بودند، دربار هاشمى را ميراث خوار استعمار انگلستان مى دانستند.
شيعيان که از ديرباز از تبعيضات سياسى و اجتماعى رنج مى بردند، به مبارزه فعال روى آورده و عمدتا به سازمان هاى چپ گرا پيوسته بودند.
چپ گرايان که زير سرکوب شديد قرار داشتند، انقلاب قهرآميز را تنها راه چيرگى بر استبداد سلطنتى مى دانستند.
کردها در شمال، بار ديگر سر به طغيان برداشته بودند و رهبر آنها ملا مصطفى بارزانى از تبعيدگاهش در "اتحاد شوروى" مبارزات آنها را برای دستيابی به خودمختاری هدايت مى کرد.
حزب بعث سوسياليستی عرب (رستاخيز ملت عرب)، که هنوز حضور قابل توجهى در جامعه نداشت، در منتها اليه نيروهاى پان عربيست جاى داشت.
براى حزب بعث عنصر مليت عرب بر هرچيزى تقدم داشت. پايه گذاران اين حزب اهميت ميراث اسلامى را در فرهنگ عرب انکار مى کردند و اعتقاد داشتند که مردم بين النهرين پيش از آنکه عراقى و مسلمان باشند، عرب هستند. آنها گذشته عراق را از آغاز اسلام دورتر مى بردند و آن را به تمدن هاى سومر و آشور و بابل پيوند مى زدند.
همين ديدگاه بود که برخى از روشنفکران پيرو اقليت آشورى – کلدانى را به عقايد آنها جلب کرد.
صدام حسين نيز مانند دهها جوان تندروى احساساتى به اين حزب روى آورده بود. او از بيست سالگى خود را سراپا وقف پيشبرد مرام حزبش کرده بود.
صدام جوان در کوى و برزن براى حزب اعلاميه پخش مى کرد، روزنامه مى فروخت و به طور خستگى ناپذير براى آرمان حزب، يعنى تشکيل "امت واحد عرب" دوندگی مى کرد. او به زودى از اعضای کادر فعال حزب شد و بيشتر اوقاتش در بغداد به شرکت در ميتينگ ها و جلسات حزبى مى گذشت. مبارزه سياسى براى او از درگيرى دايمى با مخالفان سياسى جدا نبود. مخالفان را "خائن" مى خواند، به آنها فحش مى داد، تهديدشان مى کرد، و از آنجا که زور بازویى به هم زده بود، با آنها دست به گريبان مى شد.
در ۱۴ ژوئيه ۱۹۵۸ سرانجام يک گروه شانزده نفرى از ارتشيان ناسيوناليست که خود را به پيروى از الگوى قيام مصر "افسران آزاد" مى خواندند، به نظام سلطنتى در عراق خاتمه دادند. بيشتر افراد خاندان سلطنتى به همراه نخست وزير مقتدر وقت، نورى السعيد، به طرز فجيعى به قتل رسيدند.
در عراق يک "شوراى فرماندهى انقلاب" به رهبرى ژنرال عبدالکريم قاسم قدرت را به دست گرفت. دولت انقلابى، دست کم در آغاز کار، وفادارى خود را به آزادى هاى دمکراتيک اعلام کرد.
فعاليت حزبى و سنديکایى رونق گرفت. نيروى سياسى عظيمى به ميدان مبارزه پا گذاشت.
پس از پيروزى قيام، دولت چپ گراى قاسم در برابر انبوهى از نيازها و خواسته هاى اجتماعى قرار گرفت: فقر و محروميت شديد مردم، نابسامانى عميق اجتماعى و سياسى، بيسوادى و عقب ماندگى فرهنگى و از همه مهمتر مالکيت بزرگ ارضى.
پس از انقلاب، اکثريت بزرگ عراقى ها به تحولات واقعى و بهبود شرايط زندگى خود اميدوار شده بودند. به نظر مى رسيد که سرانجام دوران به ثمر رسيدن آرزوهای ديرين فرا رسيده است. با وجود اين مشکلات واقعى، شعارهاى ذهنى و احساساتى حزب بعث در ميان توده های مردم خريدارى نداشت.
عناصر افراطى حزب مانند صدام حسين رفته رفته به اين نتيجه رسيدند که با مبارزه سياسى آرام و تبليغ مسالمت جويانه نمى توان به هدف اصلى حزب، يعنى کسب هرچه سريعتر قدرت سياسى، دست يافت. آنها بر آن شدند که ضعف حزب و نفوذ ناچيز آن را با اقدامات ضربتى و عمليات توطئه گرانه جبران کنند.
صدام حسين به زودى مهارت بى نظير خود را در سازماندهى باندهاى ضربت نشان داد. او نخست موافقت رهبرى حزب را با تشکيل يک بازوى ضربتى برای انجام عمليات مخفيانه عليه دشمنان حزب جلب نمود و سپس فعاليت عضوگيرى را شروع کرد. او خود با عده بيشمارى از بزن بهادرهای پايتخت ارتباط داشت. از سوى حزب به آنها پول و مقام داد و از آنها خواست که نيروى شرارت و خرابکارى خود را در راه حزب به کار اندازند.
بدين ترتيب دسته هاى چماقدار بعثى جولان خشونت بار خود را در خيابان هاى بغداد آغاز کردند. آنها خودسرانه "خائنان" را شناسایى و مجازات مى کردند. با زنجير و دشنه و چماق به گروه ها و چهره هاى سياسی مخالف حمله مى بردند. تجمعات سياسى و فرهنگى را به هم مى ريختند. به دفاتر روزنامه ها و سازمان هاى سياسى هجوم مى بردند. اعلاميه و پوستر گروه هاى سياسى را پاره مى کردند. دکه روزنامه فروش ها را به آتش مى کشيدند و...
يک سالى پس از انقلاب، صدام حسين از ميدان مبارزه به پشت صحنه نقل مکان کرده بود. رهبران جاه طلب حزب تشکيلات مخفی را يکسره به دست او سپرده بودند و او خود را براى يک ضربه کارى آماده مى کرد.
سرگذشت صدام 4 : طراح ترور
قيام ۱۴ ژوئيه ۱۹۵۸ يک عمليات موفق نظامی بود که به حاکميت سی ساله دربار هاشمی در عراق خاتمه داد. قيام افسران آزاد با استقبال لايه های گوناگون اجتماعی و پشتيبانی گسترده نيروهای سياسی روبرو گشت.
اما شور و شعف پيروزی زمان درازی نپائيد. در اندک مدتی نفاق و دشمنی در همه جا بالا گرفت. اختلاف درونی مانند خطی سرخ از ميان تمام ارکان جامعه می گذشت: ارتش، گروه های سياسی، طبقات اجتماعی و... نيروهای سياسی به دو اردوگاه بزرگ تقسيم شده بودند: جبهه های قومی و ميهنی.
گرايش قومی (ملی) که حزب بعث را نيز در بر می گرفت، اعتقاد داشت که عراق بخشی از امت يگانه عرب است و بايد هر چه زودتر با ساير واحدهای اين مجموعه پيوند بخورد. اولين قدم عبارت بود از اتحاد با مصر، که در آن جمال عبدالناصر پرچم ناسيوناليسم عرب را به اهتزاز در آورده بود؛ و بعد با سوريه، که در آن ملی گرايان بعثی به قدرت رسيده بودند.
ملی گرايان، در برداشت تنگ و بسته خود از ملت عرب، طيف بزرگی از مردم عراق را ناديده می گرفتند. کردها، يعنی حدود يک سوم اهالی کشور عرب نبودند؛ و شيعيان، يعنی اکثريت مردم عراق، پايگاه نفوذ دولت های ايرانی به شمار می رفتند!
در برابر جبهه ملی گرايان، جبهه ای از نيروهای چپ شکل گرفت که خود را ميهن پرست (وطنی) می خواند. بيشتر شيعيان و کردها به اين جبهه گرايش داشتند. آنها در برابر عنصر عربيت (العروبه)، بر خود ويژگی های جامعه عراق تکيه می کردند، که تنوع ملی و مذهبی از مشخصات آن بود. به نظر آنها عنصر عربی تنها يکی از مؤتلفه های «هويت عراقی» بود.
صدام مغز متفکر عمليات ترور عبدالکريم قاسم بود. او پيشاپيش گروه ترور به خيابان رسيد، راه بر ماشين قاسم بست و با نعره ای ماشين را مجبور به توقف کرد
شيعيان از ديرباز به پان عربيسم بدگمان بودند. آنها به تجربه دريافته بودند که تقويت عنصر عربی و هرگونه نزديکی عراق با کشورهای عربی، که همه سنی مذهب بودند، با فشار بر آنها همراه بوده است.
قدرت گيری چپ
حزب کمونيست عراق نيرومندترين بازوی نيروهای ميهنی بود. اين حزب که در سال ۱۹۳۴ تأسيس شده بود، در دوران پادشاهی همواره زير پيگرد و سرکوب شديد قرار داشت. با پيروزی قيام افسران، حزب کمونيست به مبارزه سياسی علنی روی آورد و در مدتی اندک نيروی فراوانی کسب کرد. حزب در ميان افراد روشنفکر و تحصيلکرده، سنديکاهای کارگری، اتحاديه های صنفی و سازمان های دانشجويی، نفوذ بی سابقه ای به هم زد.
مهمترين قدرت نمايی حزب راه پيمايی بزرگی بود در اول ماه مه سال ۱۹۵۹. به مناسبت روز جهانی کارگر، جمعيت انبوهی در خيابان های بغداد، زير پرچم های سرخ و تصاوير مارکس و لنين و استالين سرود خواندند و شعار دادند. شامگاه آن روز در عراق همه می دانستند که اين حزب به بزرگترين نيروی سياسی کشور و مهم ترين حزب کمونيست خاورميانه مبدل شده است.
خود حزب که از قدرت بی سابقه خود غافلگير شده بود، چند روز بعد در نشست ويژه ای در روز پنجم ماه مه به اين نتيجه رسيد که قادر است بی درنگ در عراق حاکميت سياسی را به دست گيرد، اما به دلايل سياسی از اين کار صرف نظر می کند و همچنان به حمايت تاکتيکی از دولت عبدالکريم قاسم ادامه می دهد.
صدام حسين و رفقای متعصب او در حزب بعث از روند رويدادها سخت ناراضی بودند. از نظر آنها قاسم به «اهداف انقلاب و آرمان ملت عرب» خيانت کرده بود. از نظر آنها به خاطر عدم قاطعيت قاسم بود که کمونيست ها در همه جا نفوذ کرده و آشکارا از «برتری اهداف بين المللی بر منافع ملی» سخن می گفتند. صدام طرح ترور قاسم را در حزب مطرح کرد و برای اجرای آن يک دسته مسلح تشکيل داد.
روز هفتم اکتبر ۱۹۵۹ قاسم برای شرکت در مهمانی سفارت آلمان شرقی از اقامتگاه هميشگی خود در «وزارت دفاع» بيرون آمد. هنگامی که شورلت بزرگ و سفيد او از خيابان الرشيد می گذشت، چند جوان مسلح از کوچه ای به خيابان ريختند، ماشين «زعيم» را به رگبار بستند، و از کوچه روبرو پا به فرار گذاشتند. نگهبان قاسم در جا کشته شد، و خود او غرق در خون به کف ماشين افتاد. او هشت هفته بعد به سلامت از بيمارستان مرخص شد.
در دوران زمامداری صدام حسين از اين ماجرا افسانه ای حماسی ساخته شد که سی سال تمام در اشعار و داستان ها و فيلم های بيشمار تکرار گشت:
در کتابهای تاريخ مدارس عراق نقل کرده اند که صدام مغز متفکر اين «عمليات قهرمانانه» بود که با «درايت و شجاعت» آن را هدايت کرد. او پيشاپيش گروه به خيابان رسيد، راه بر ماشين قاسم بست و با نعره ای ماشين را مجبور به توقف کرد. پس از تيراندازی به ماشين، او بود که با تيراندازی های پراکنده راه خيابان را بند آورد، تا رفقايش بتوانند از محل حادثه بگريزند. به خاطر همين «فداکاری» بود که سرانجام تيری به پايش اصابت کرد.
صدام آخر از همه خيابان را ترک کرد. با گلوله ای در پا خود را به نخلستان رساند و در ساحل شرقی دجله به طرف شمال شروع به دويدن کرد. پس از چهار روز به حوالی تکريت رسيد. در نزديکی روستای «دور» در آب يخبندان شط شيرجه زد و شناکنان از رود گذشت. در کرانه روبرو با نيش چاقو گلوله را از پا بيرون کشيد و به طرف بيابان شام قدم برداشت.
صدام حسين از راه سوريه به مصر رفت، که آن روزها ستاد اصلی ناسيوناليسم عرب به شمار می رفت.
در زندگينامه رسمی صدام آمده است که او در رشته حقوق دانشگاه قاهره ثبت نام کرد و در کنار تحصيل مبارزات ملت عراق را در دستيابی به «آزادی» هدايت می کرد.
اما برخی از اهالی سالمند قاهره هنوز آن جوان عراقی را با اندام ورزيده و سبيل پرپشت به ياد می آورند، با «فعاليت های» درخشانش: از ولگردی و هرزگی در خيابان ها تا شرارت و کتک کاری در کافه ها... برخی از پژوهشگران از تماس های مشکوک او در اين دوران با محافل اطلاعاتی غرب نيز خبر داده اند...
صدام در اوايل سال ۱۹۶۳ به بغداد برگشت. در برابر او و حزبش راه تازه ای گشوده شده بود.
سرگذشت صدام: 5- يک جوان در رأس ماشين سرکوب
صدام حسين پس از شرکت در عمليات ترور نافرجام عبدالکريم قاسم (اکتبر ۱۹۵۹)، از راه سوريه به مصر گريخته بود. در مصر او در محله دقی قاهره زندگی مرفهی داشت.
بسياری از پژوهشگران عقيده دارند که ترور نخست وزير عراق را سازمان سيا برنامه ريزی کرده بود. هنوز دقيقا روشن نيست که رابطه صدام حسين با سرويس های امنيتی از کجا شروع شده است، در جريان طرح و اجرای ترور عبدالکريم قاسم در بغداد يا پس از فرار به قاهره. آنچه از تمام اسناد بر می آيد اين است که سازمان های امنيتی به اين جوان شرور عراقی علاقه مند شده بودند، زيرا دريافته بودند که می توانند از او برای رسيدن به اهداف خود استفاده کنند، و هدف اصلی آنها در اين مقطع، برانداختن رژيم عبدالکريم قاسم بود.
ايالات متحده از روند رويدادهای عراق پس از فروپاشی نظام سلطنتی در سال ۱۹۵۸ سخت ناراضی بود. کاخ سفيد تنها چند سال قبل از آن، ايران را به کمک يک کودتای نظامی از "خطر کمونيسم" نجات داده بود، اما اينک در عراق بود که، به گفته الن دالس رئيس سازمان سيا، "بزرگترين خطر برای جهان آزاد" سر برداشته بود. همه چيز برای غلطيدن عراق به "ورطه کمونيسم" آماده بود:
در بغداد يک ژنرال چپگرا قدرت را به دست گرفته بود، که بزرگترين و گاه تنها پشتيبان او کمونيست ها بودند. قاسم در منطقه بسيار حساس خاورميانه، سياستی ضدغرب در پيش گرفته و به عضويت عراق در "پيمان بغداد" پايان داده بود، پيمانی که از آن پس "سنتو" نام گرفت. از همه بدتر: در فضای "جنگ سرد"، او راه نزديکی به اردوگاه "شرق" را در پيش گرفته و به خريد جنگ افزار از "اتحاد شوروی" دست زده بود.
حزب ناسيوناليست بعث از نظر ايالات متحده نيرويی بود که می توانست به حاکميت عبدالکريم قاسم در عراق پايان دهد. در همين اوان فضای پرآشوب عراق برای اقدام نهايی آماده می شد. قاسم در حصار بحران ها و توطئه های گوناگون گير افتاده بود. کردها، شيعيان و ملی گرايان، يعنی حاميان پيشين قاسم به تدريج به او پشت کرده بودند.
قاسم که خود را "فرزند خلق" می خواند، هيچ تشکيلاتی نداشت. او خود را برتر از سازمان های سياسی و بی نياز از آنها می دانست. با خوش خيالی گمان می کرد که با تکيه بر حمايت توده مردم و ارتش بر همه دشمنان چيره خواهد شد. در سومين سال حکومت خود، با فخر و مباهات اعلام کرده بود که تا کنون ۲۹ توطئه کودتا را خنثی کرده است. معلوم نيست کودتای نظامی که سرانجام به سقوط او انجاميد، چندمين توطئه بود.
صبح نهم فوريه ۱۹۶۳ مردم عراق با سرود رزمی "الله اکبر" از خواب بيدار شدند تا خبر کودتا را بشنوند و ساعتی بعد سر بريده "زعيم" را روی صفحه تلويزيون ببينند. مقاومت پراکنده مردم بی سلاح در برابر تانکهای ارتش چند ساعت بیشتر نپائيد.
رهبران اصلی کودتا که از درون زندان قاسم، کودتا را هدايت کرده بودند، دو افسر ارتش بودند: يک سرتيپ ناسيوناليست به نام عبدالسلام عارف و يک سرهنگ بعثی به نام احمد حسن البکر. بدين ترتيب ائتلافی از نيروهای ملی گرا به قدرت رسيد.
رژيم کودتا کار خود را با سرکوب بيرحمانه هواداران عبدالکريم قاسم شروع کرد. در شهرهای بزرگ مانند بغداد، بصره، موصل و ديوانيه به معنای واقعی کلمه جوی خون راه افتاد: ظرف چند روز هزاران دمکرات، سوسياليست و کمونيست کشته شدند. گروه بيشماری به زندان "قصر النهايه" رهسپار شدند، سياهچال مخوفی که بازگشتی از آن وجود نداشت.
بازگشت صدام به بغداد

سرنگونی عبدالکريم قاسم سرورانگيزترين خبری بود که صدام حسين در قاهره دريافت کرد. در عراق نه تنها حزب او به قدرت رسيده بود، بلکه بکر، يکی از دو فرمانده کودتا، خويشاوند و همشهری او بود. صدام بی درنگ راه بازگشت به ميهن را در پيش گرفت. در بغداد با دختر دايی خود، ساجده طلفاح، ازدواج کرد. از اين همسر او صاحب سه دختر و دو پسر شد.حاکميت تازه در بغداد برای اين جوان جاه طلب ۲۶ ساله ميدان وسيعی بود. ماشين سرکوب و ترور با شدتی بی سابقه به کار افتاده بود. اهرم اصلی اين اعمال خشونت نيروهای شبه نظامی حزب بعث بودند به نام گارد ملی (الحرس القومی). صدام به زودی در رأس اين باندها قرار گرفت.
جوانان مسلح با فهرست های طولانی، شبانه به شکار مخالفان می رفتند. در ميان مردم عراق شايع شده بود که اين فهرست ها راعوامل سيا به دست کودتاگران رسانده بودند.
دوران ترس و نکبت عناصر "حرس قومی"، هفت ماه ادامه يافت. رئيس جمهور وقت عبدالسلام عارف که از قدرت روزافزون آنها به وحشت افتاده بود، در نوامبر ۱۹۶۳ با يک عمليات ضربتی به ترکتازی آنها پايان داد. مردم زجرکشيده نفس راحتی کشيدند.
بسياری از فعالان حزب بعث و به ويژه سران "گارد ملی" تحت تعقيب قرار گرفتند. صدام حسين يکی از آنها بود که دستگير شد و دو سالی را در زندان گذراند.
صدام در سال ۱۹۶۶ از زندان گريخت و بی درنگ به سازماندهی مبارزه مخفيانه حزب بعث پرداخت. او اينک ستاره اصلی حزب بود که مهارت و کاردانی خود را در اجرای عمليات توطئه گرانه نشان داده بود. او با جديت نيروهای حزبی را برای نيل به هدف نهايی رهبری کرد: کسب انحصاری قدرت در عراق. رسيدن به اين هدف زياد طول نکشيد: در روز ۱۷ ژوئيه سال 1968 کودتای نظاميان بعثی پيروز شد و بکر به رياست جمهوری رسيد.
از فردای کودتا حزب بعث يک رژيم پليسی را به سر کار آورد، که ستون فقرات آن را دستگاه امنيتی می ساخت، و مرد اول اين دستگاه صدام حسين بود. او تنها ۳۱ سال داشت.
صدام، حاکم مطلق عراق
هشتم آوريل سال 2003 بغداد، پايتخت عراق به اشغال ارتش آمريکا و متحدانش درآمد که با به زيرکشيدن مجسمه صدام حسين سرنگونی حکومت او بر عراق را رقم زدند.
فردای آن روز، جورج بوش، رئيس جمهور آمريکا رسماً پايان جنگ و سرنگونی حکومت حزب بعث به رهبری صدام حسين را اعلام کرد. آنچه می خوانيد نگاهی است بر صعود و سقوط صدام حسين از قدرت.
پس از کودتای نوامبر ۱۹۶۳ که به يکه تازی حزب بعث در عراق پايان داد، سران شکست خورده اين حزب يک انديشه بيشتر در سر نداشتند: بازگشت به قدرت به هر قيمتی.
صدام حسين که مسئول جوان و پرتوان شبکه زيرزمينی حزب بود، طی دو سال تشکيلات مخفی را فعال کرده، برای عمليات ضربتی آماده ساخته بود.
روز ۱۷ژوئيه ۱۹۶۸رژيم ميانه روی عبدالرحمن عارف با کودتای نظامی آرامی سقوط کرد؛ دو سرهنگ جاه طلب ارتش در رأس جريان بودند: عبدالرزاق نايف و ابراهيم داوود. حزب بعث به رهبری احمد حسن بکر از پس پرده جريان را هدايت می کرد.
حزب بعث در ظاهر از کودتای نظاميان حمايت می کرد، اما نيت واقعی بعثی ها استفاده ابزاری از کودتاگران برای رسيدن به هدف اصلی خود بود: کسب انحصاری حاکميت در عراق.
تنها دو هفته بعد از پيروزی شورش نظامی، يعنی در سی ام ژوئيه، بعثی ها عليه متحدان پيشين خود دست به کودتا زدند و آنها را از قدرت برکنار کردند.
هدف بعث برقراری نظامی متمرکز و تمامت خواه بر پايه ايدئولوژی واحد، حزب واحد و رهبر واحد بود که در آن، تمام شئون جامعه بايد طبق مرام ناسيوناليستی حزب بعث اداره می شد.
احمد حسن بکر مقام رياست جمهوری را به عهده داشت اما ستون فقرات رژيم را شبکه مخفی حزب و دستگاه امنيتی آن می ساختند که صدام حسين جوان بر رأس آن قرار گرفته بود و روز به روز بر قدرت خود می افزود.
صدام حسين در دنبال کردن هدف خود برای قبضه کردن قدرت از حربه های کهن قبيله ای استفاده می کرد: گردآوری جمعی از اطرافيان وفادار و مورد اعتماد، توطئه عليه رقبا و حذف يا دور کردن آنها از پيرامون قدرت، نزديک شدن به مرکز قدرت و وابسته کردن رئيس جمهور به خود.
صدام موفق شده بود گروه بيشماری از جوانان خشن و ماجراجوی قبايل زادگاه خود، تکريت را تربيت و متشکل کند و به تدريج در رأس مهمترين پست های امنيتی قرار دهد. او به هواداران متعصب و خشن خود چنين تلقين کرده بود که مقامات اداری و مدنی هيچ اهميتی در اداره کشور ندارند، و زمامداران واقعی کشور، مقامات امنيتی آن هستند.
سرکوب مخالفان و رقبا
صالح مهدی عماش معاون بکر، قوی ترين رقيب صدام حسين و بزرگترين مانع در راه نقشه های جاه طلبانه او بود.
او يکی از مبارزان قديمی بود که در قدرت گيری حزب نقش مهمی ايفا کرده بود. صدام موفق شد بکر را به عماش بدبين سازد و او را با اشتغال به مأموريت های خارجی، از بغداد دور کند.
با کنار رفتن صالح مهدی عماش، صدام حسين معاون اول بکر شد و سالها بعد در سال 1982 سرانجام عوامل صدام عماش را به عراق فراخواندند و او را سر به نيست کردند.
صدام برای تحکيم قدرت خود از هيچ کاری دريغ نداشت و برای رسيدن به اهداف سياسی دوستان و بستگان خود را نيز قربانی می کرد
در طول دهه ۱۹۷۰ صدام مهمترين رقبای خود را در حزب و دولت از ميان برداشت: عدنان خيرالله، ژنرال مقتدر حردان تکريتی، شفيق کمالی، عبدالکريم شيخلی، شاذل طاقه، عبدالکريم مصطفی نصرت و بسياری ديگر...
اوج تصفيه های خونين صدام در شامگاه هشتم اوت ۱۹۷۹ صورت گرفت که عوامل صدام برخی از برجسته ترين رجال حزب و دولت را سر بريدند.
صدام پس از پايان "عمليات" با خونسردی از کنار اجساد گذشت، با چکمه خونين به بالکن کاخ رياست جمهوری رفت تا برای جمعيتی که فرياد می زدند: "مرگ بر خائنان" دست تکان دهد.
آخرين گام: حذف البکر
احمد حسن بکر که با صدام حسين بستگی فاميلی داشت، سياستمداری کم توان بود و خود را دربست به اراده صدام سپرده بود.
او هرچه بيشتر به صدام و دستگاه ترور او وابسته می شد تا اينکه سرانجام در سال ۱۹۷۹ صدام به مقام تشريفاتی او هم خاتمه داد و او را "به دليل ناتوانی جسمی" محترمانه از تمام مسئوليت هايش خلع کرد.
در طول سی سال مزدوران صدام با دارايی مردم عراق ثروتمند شدند، اما فقر و محروميت روی ديگر اين بذل و بخشش به "خودی ها" بود
آخرين نمونه از تصفيه های خونين صدام، قتل دو داماد او، صدام و حسين کامل بود که در فوريه ۱۹۹۶ به گونه ای فجيع و به همراه چند تن از بستگانشان کشتار شدند.
در اين سالها تنها چند تن انگشت شمار از سران حزب از تصفيه های خشونت بار صدام حسين در امان ماندند: طه ياسين رمضان (جزراوی)، عزت ابراهيم دوری، و علی حسن المجيد، معروف به علی شيميايی.
شبکه کنترل فراگير
اهرم اصلی حکومت صدام دستگاه امنيتی کارآ و مجهزی بود که صدام بر فراز دولت و ارتش و حزب قرار داده بود؛ "مخابرات" در تمام زوايای جامعه نفوذ داشت و بر جزئی ترين امور شهروندان نظارت می کرد.
صدام حسين حزب بعث را هم به زايده ای از سازمان امنيت تبديل کرد. بعضی از اعضای قديمی حزب بعث عراق عقيده دارند که اين حزب در زمان صدام حسين بيشتر به باندی مافيايی شباهت داشت تا به يک حزب سياسی.
خط مشی سازمانهای امنيتی گوناگون در عراق که به طور متقابل يکديگر را زير نظر داشتند بر بدبينی مطلق شکل گرفته بود.
درون سازمان امنيت (مخابرات) شبکه های ويژه ای بود که عليه همکاران خود جاسوسی می کردند و به همين ترتيب، درون ارتش نيز واحدهای خاصی مانند گارد ملی، گارد جمهوری يا فدائيان صدام بود که فعاليت ارتشيان را زير نظر داشتند.
حکومت عشيره ای
با ثروت بی کران نفت عراق بود که صدام برای اطرافيان خود رفاه افسانه ای جور کرد
مشی اساسی صدام در اداره کشور بر اصول ساده قبيله ای استوار بود و او درست مثل رؤسای قبايل بر ملت عراق حکومت می کرد: تکيه بر پيوندهای عشيره ای، بی اعتمادی مطلق به بيگانگان، مهربان و سخاوتمند با دوستان، خشن و بيرحم با مخالفان.
صدام حسين بهترين عوامل خود را از عشاير سنی مذهب تکريت و پيرامون آن برگزيد که گفته می شود قساوت و خشونت و تعصب خونی در آنها ريشه دار است.
اين افراد برای رسيدن به مکنت و ثروت آماده هر جنايتی بودند و صدام آماده بود وفاداری آنها را با مزايای فراوان جبران کند.
با ملی شدن نفت عراق در اول ژوئن ۱۹۷۲ ظرف تنها چند سال عوايد نفتی عراق پانزده برابر شد و سالانه از ۸/۱ به ۶/۲۳ ميليارد دلار رسيد.
با اين ثروت بی کران بود که صدام توانست اطرافيان خود را بنوازد و برايشان زندگی افسانه ای جور کند. در طول سی سال نه تنها مزدوران صدام، بلکه بسياری از سياستمداران و رسانه های عرب با دارايی مردم عراق ثروتمند شدند.
در شرايطی که در کناره دجله کاخ های پرزرق و برق بالا می رفت، زاغه نشين ها روز به روز وسيع تر می شدند
فقر و محروميت هولناک توده های مردم روی ديگر اين بذل و بخشش به "خودی ها" بود. در شرايطی که در کناره دجله کاخ های پرزرق و برق بالا می رفت، زاغه نشين ها روز به روز وسيع تر می شدند.
مردم تيره روزی که صدام ۳۳ سال بر آنها ستم رانده و ثروتشان را چپاول کرده بود، سرانجام روز هشتم آوريل سال 2003 از بيغوله های خود سر بيرون آوردند، تا به چشم خود فرار "رهبر داهی امت عرب" را تماشا کنند.
صدام حسين: پای چوبه دار

محاکمه صدام حسين رهبر پيشين عراق از مهم ترين رويدادهای تاريخ معاصر عراق و در عين حال از مهمترين محاکمات قرن بيستم به شمار می رود.
در دادگاهی ويژه که در دل منطقه حصارشده بغداد (معروف به منطقه سبز) جريان يافت، حدود ۵۵ جلسه محاکمه تشکيل شد که در برخی از آنها صدام حضور نداشت.
صدام آخرين بار چند روز پيش از سقوط نهايی پايتخت عراق در آوريل ۲۰۰۳ در تلويزيون ظاهر شد و هموطنان خود را به پيکار و "مقاومت در برابر اشغالگران بيگانه" فرا خواند.
صدام تا ۱۵ دسامبر ۲۰۰۳ پنهان بود و شايعاتی رواج داشت مبنی بر اينکه او در مخفيگاه به سازماندهی مبارزه شورشيان با نيروهای خارجی مشغول است. اما تحقيقات بعدی نشان داد که او در دوران اختفا تنها به فرار از عراق و نجات جان خود فکر می کرده است.
محاکمه صدام در ۱۹ اکتبر ۲۰۰۵ شروع شد و حدود يک سال بعد با حکم اعدام او پايان يافت. اين حکم در پنجم نوامبر اعلام شد و در ۲۶ دسامبر پس از ابرام نهايی در دادگاه تجديد نظر به حالت قابل اجرا در آمد.
در کنار صدام حسين برای دو تن از ياران نزديک او، يکی برادر ناتنی او برزان تکريتی رئيس اداره اطلاعات و امنيت رژيم سابق و ديگری عواد بندر، رئيس "دادگاه انقلاب" در زمان زمامداری حزب بعث، حکم اعدام صادر شد.
جعفر موسوی دادستان کل عراق، برای صدام و يارانش مجازات اعدام با چوبه دار تقاضا کرد، اما صدام در دادگاه گفت که چون خود را فردی نظامی می داند، لذا ترجيح می دهد طبق قانون تيرباران شود.
در برابر قانون
رژيم صدام حسين، چنانکه در جريان دادگاه او با روشنی بيشتری آشکار شد، اعمال قهر و خشونت را افزار اصلی حکمرانی می دانست.
صدام حسين ۳۳ سال بر جان و مال مردم عراق مسلط بود. در خلال حکمرانی او صدها هزار نفر از شهروندان عراقی جان خود را از دست دادند و ميليون ها نفر رنج و فشاری توصيف ناپذير را متحمل شدند.
به نظر بسياری از مردم عراق، صدام حسين به جناياتی چنان فجيع و آشکار دست زده بود که محاکمه او امری لغو و زايد بود. آنها عقيده داشتند که رهبر پيشين عراق بايد پس از دستگيری در اواخر دسامبر ۲۰۰۳ بی درنگ اعدام می شد.
اما در برابر اين اصرارها و ناشکيبايی ها، کسانی عقيده داشتند که مجازات صدام حسين بايد با برگزاری دادگاه عادلانه و طی مراحل قانونی انجام شود.
جلال طالبانی رئيس جمهور عراق از سياستمدارانی بود که عقيده داشت نمی توان آينده عراق را، که بايد بر پايه قانون مداری و حقوق مدنی استوار باشد، بر حق کشی و قانون شکنی بنا کرد.
دو پرونده از ميان هزاران پرونده
برای دادگاه صدام حسين از ميان پرونده های بيشماری که عليه او و رژيم او اقامه شده بود، دادگاه ويژه دو پرونده را برگزيد که به نحوی نمادين عملکرد عمومی رژيم او را نشان می داد.
پرونده نخست که به "پرونده دجيل" معروف شد، بيرحمی او و رژيم او را در سرکوب دشمنان واقعی يا موهوم "نظام" نشان می داد، و پرونده دوم (انفال) ضديت نژادپرستانه حزب بعث عراق را با بزرگترين اقليت قومی اين کشور، که رژيم هيچ حقی برای آن نمی شناخت.
افزون بر اين، هر دو پرونده به طرزی آشکار نشان می داد که شخص صدام حسين در هدايت دستگاه سرکوب نقش مستقيم داشته است.
پرونده دجيل
پس از روی کار آمدن رژيم جمهوری اسلامی در ايران و به ويژه پس از آغاز جنگ دو کشور، رژيم صدام با تکيه بر شعارهای ناسيوناليستی، به فشار بر شيعيان به ويژه عراقی های ايرانی تبار شدت داد.
هزاران نفر از اعضای گروه های مبارز شيعه زير فشار و شکنجه و کشتار قرار گرفتند. رژيم با خشونتی بی سابقه عده ای از روحانيون نامی شيعه مانند سيد محمد باقر صدر که پايه گذار جمعيت "حزب الدعوه" به شمار می آمد، را به همراه خواهر و عده ای از پيروانش به قتل رساند.
در واکنش به خشونت های پردامنه رژيم، برخی از اعضای حزب الدعوه چاره ای جز مبارزه مسلحانه در برابر خود نديدند.
هشتم ژوئيه ۱۹۸۲ هنگامی که صدام حسين سوار بر بنز ضد گلوله خود راهی شهرکی شيعه نشين به نام دجيل در شمال بغداد بود، اعضای "حزب الدعوه" که در نخلستان های حومه شهر، به کمين نشسته بودند، ماشين او را به رگبار مسلسل بستند.
به دنبال اين ترور نافرجام، عده بيشماری از مردم دجيل که از ماجرا حتی خبر نداشتند، به آتش خشم سران رژيم گرفتار آمدند: حدود ۱۵۰۰ نفر روانه زندانها و شکنجه گاه های حزب بعث شدند که بيش از 150 نفر از آنها بيرحمانه به قتل رسيدند.
دادگاه مربوط به پرونده دجيل به نقش صدام و هفت نفر ديگر در قتل عام دجيل رسيدگی کرد.
طبق سندی که در دادگاه ارائه شد، صدام حسين شخصا دستور قتل برخی از اهالی دجيل را صادر کرده بود. اما صدام حسين اين گفته را رد کرد و گفت که هرگز در "اين امور جزئی" دخالت نمی کرده است.
نکات برجسته در دادگاه دجيل
رسيدگی به پرونده دجيل حدود نه ماه طول کشيد. مهمترين شريک صدام حسين در اين پرونده برادر ناتنی او برزان تکريتی بود که مددکار اصلی او در امور امنيتی به شمار می رفت.
صدام و هفت تن از دستياران نزديکش محکمه را از ابتدا نمايشی، اجباری و غيرصالح دانستند که به گفته آنها به دستور "اشغالگران" داير شده است.
در طول دادرسی صدام حسين بارها به دادستان، رئيس دادگاه و دادرسان ناسزا گفت. او دادگاه را "نمايش مسخره" خواند و ادعا کرد که هنوز رهبر قانونی عراق است و رئيس دادگاه بايد تابع اوامر او باشد.
دادگاه در فضايی آکنده از خشم و اضطراب جريان داشت. در جريان محاکمه سه نفر از وکلای مدافع صدام حسين کشته شدند. ساير وکلای مدافع او گفتند که امنيت جانی ندارند و چند بار از شرکت در دادگاه خودداری ورزيدند.
چند تن از گواهان حاضر نشدند خود را به عموم معرفی کنند و گواهی خود را با چهره پوشيده ارائه دادند.
مطالعه رفتار صدام حسين در طول دادگاه تغييری محسوس را نشان می داد. او در جلسات اول آرام و خوددار بود، اما به تدريج با هيجان و جسارت بيشتری در جلسات ظاهر شد. او در هر فرصت به نطق و سخنرانی می پرداخت و برای طرفداران خود پيام می فرستاد.
در ماه ژانويه ۲۰۰۶ دولت عراق قاضی دادگاه اول به نام رزکار امين را متهم کرد که در اداره دادگاه بی طرفی را کنار گذاشته است و در برابر متهمان سستی نشان می دهد. او برکنار شد و جای خود را به قاضی رئوف عبدالرحمن داد.
صدام از هر ترفندی برای اخلال در کار جلسات، به درازا کشاندن محاکمه و عقب انداختن حکم دادگاه استفاده می کرد. او بارها به اعتصاب غذا دست زد و در بيمارستان بستری شد.
دادگاه دجيل روز پنجشنبه ۲۷ ژوئيه ۲۰۰۶ آخرين جلسه خود را انجام داد، که بدون حضور صدام حسين برگزار شد.
دادگاه پرونده انفال
دادگاه رسيدگی به پرونده انفال روز ۲۱ اوت ۲۰۰۶ شروع شد.صدام و شش تن از دستياران او متهم بودند که در سال ۱۹۸۸ عمليات بزرگی را برای تصفيه نژادی و کوچ دادن دهها هزار کرد عراق به اجرا گذاشته اند که به قتل حدود 180 هزار نفر انجاميده است.
مهمترين شريک صدام حسين در اين پرونده علی حسن المجيد (معروف به علی شيميايی) بود که گفته می شود در به کار بردن سلاح های شيميايی علاقه و مهارتی ويژه داشته است.
صدام در فرصت های گوناگون درباره مسائلی مانند رسوايی زندان ابوغريب، نقش ايران، عمليات شورشيان و برخوردهای روزانه گروه های مسلح سخنرانی می کرد و گاه مردم را به "مقاومت" فرا می خواند
نکات برجسته دادگاه
در اين محکمه نيز نخستين قاضی به طرفداری از صدام حسين متهم شد و جای خود را به قاضی ديگری به نام محمد عريبی خليفه داد که دادگاه را با سرعت و قاطعيت بيشتری اداره کرد و با صدور حکم نهايی به فرجام رساند.
صدام در فرصت های گوناگون درباره مسائلی مانند رسوايی زندان ابوغريب، نقش ايران، عمليات شورشيان و برخوردهای روزانه گروه های مسلح در عراق سخنرانی می کرد و گاه مردم را به "اتحاد و مقاومت عليه اشغالگران" فرا می خواند.
قاضی دادگاه چهار بار صدام حسين را به دليل صحبت بی اجازه، سخنرانی خارج از موضوع و اخلال در نظم دادگاه از جلسه بيرون کرد.
صدام در چند جلسه آخر با قرآنی در دست وارد دادگاه شد و سعی کرد آیاتی از آن را تلاوت کند، اما قاضی دادگاه نطق او را قطع کرد.
کاستی های محاکمه صدام
دادگاه صدام حسين زمانی انجام گرفت که عراق در شرايطی بی نهايت بحرانی و پرآشوب به سر می برد.
ايران انتظار داشت که صدام حسين به اتهام حمله به غيرنظاميان و استفاده از جنگ افزار شيميايی عليه نيروهای ايرانی محاکمه شود
وکلای مدافع صدام حسين و يارانش چند بار گفتند که از مسئوليتی که پذيرفته اند در عذاب هستند، زيرا در دادگاه حق دفاع از موکل خود را ندارند و در خارج از دادگاه نيز زندگی آنها در خطر است.
خليل دليمی رئيس هيئت وکلای مدافع صدام حسين گفت که در طول محاکمه تماس کافی با موکل خود نداشته و برای خواندن صدها صفحه سند و مدرک به او وقت کافی داده نشده است.
برخی از نهادهای طرفدار حقوق بشر مانند سازمان ديده بان حقوق بشر و "عفو بين الملل"، نگرانی خود را نسبت به رعايت موازين حقوقی بين المللی در دادگاه و ضرورت حفظ استقلال آن، اعلام داشتند. آنها همچنين اعلام کردند که دادگاه، امکانات لازم را برای دفاع متهم از خود، در اختيار او قرار نداده است.
کيفرخواست ايران
جرايمی که به نام صدام حسين نوشته شده است، به عراق محدود نمی شود بلکه تا آن سوی مرزهای اين کشور ادامه دارد.
ايران که در جريان جنگ هشت ساله با عراق، متحمل صدها هزار کشته و مجروح شده بود، شکوه داشت که تجاوز به ايران و ضربات جبران ناپذير به اين کشور در فهرست طولانی اتهامات صدام حسين گنجانده نشده است.
سران ايران انتظار داشتند که صدام حسين به اتهام حمله به غيرنظاميان و استفاده از جنگ افزار شيميايی عليه نيروها و شهروندان ايرانی محاکمه شود.
دادگاه: بيلان مثبت
اما به عقيده بيشتر ناظران دادگاه صدام حسين به بهترين وجهی که شرايط اجازه می داد، انجام گرفت.
در طول دادگاه دهها نفر از گواهان و قربانيان رژيم پيشين عراق توانستند روياروی حاکم سابق کشور خود سخن بگويند و عليه رژم او اعلام جرم کنند.
صدام حسين و ياران او هم امکان يافتند در محيطی نسبتا آزاد از کرده های خود دفاع کنند. در دادگاه چند تنی هم حضور يافتند که به نفع صدام گواهی دادند.
اما آنچه صدام و يارانش - مانند طارق عزيز - آزادانه در توجيه عملکرد خود بر زبان آوردند، نه تنها از جرم آنها نکاست، بلکه سرشت غيرانسانی نظام آنها را آشکارتر ساخت. آنها به روشنی گفتند حق خود می دانند که سرپيچی و نافرمانی مخالفان را با خشونت سرکوب کنند.
صدام بارها گفت که به عنوان رهبر عراق برای حقوق شهروندان کمترين ارزشی قائل نيست و در برابر هيچ مقامی خود را پاسخگو نمی داند.
نکته مهم ديگر آن بود که دادگاه را خود عراقی ها برگزار کردند و بيگانگان در سير آن دخالتی نداشتند.
دادگاه تاريخی صدام حسين نشان داد که حاکمان خودکامه را نمی توان مجاب کرد، اما می توان در پای عدالت و قانون به زانو در آورد.